aanalhagh
پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸٧
انتقال

خب ...

من منتقل شدم اینجا . یه وبلاگ جدید .

پرشین بلاگ رو دوستدارم  فعلا می رم شاید یه روز دوباره برگشتم همینجا .

عرفان

سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٧
درد

دندانم درد می کنه . حس ویرانگریه این درد .

 

چالش عجیبی داشته فلسفه با این موضوع که واقعیت چیه و اصولا از کجا بفهمیم چی هست و اصلا هستی چیست ؟!

به نظرم درد یه مصداقه از این بحث پیچیده است.

سیستم عصبی شامل رشته های عصبیه و پایانه این رشته ها گیرنده درد نامیده می شن.

این گیرنده‌ها انواع متفاوتی دارن .فرض کنید یه سوزن به دست شما فرو می ره .حالا این پایانه ها پیام های خاصی مثل تکانه های الکتریکی به نخاع و مغز می فرستن. و مغز هم این پیام رو تجزیه تحلیل می کنه .! و می فهمه یه سوزن برای شما مزاحمت ایجاد کرده . و انسان باید سریع آگاه بشه تا جلو این آسیب رو بگیره .پس انگار درد ارتباط ثانویه ای با مثلا اون سوزن داره چون خود بدن تولیدش می کنه و واقعیت خارجی نداره !

حتی گزارش هایی وجود داره که بعضی معلولین که اصلا دست یا پا نداشتن مدام احساس درد در این نقاط بدنشون می کردن.!

 

آدم یاد برنامه نویسی کامپیوتر می افته . اگر کابر عدد 2 را وارد کرد در خروجی کلمه زوج را بده . برنامه نویسی به زبان سی و پاسکال و این چیزا . یه جور قرارداد !

 

ایده ی فیلم ماتریکس واقعا جالب و هیجان آوره .دنیایی که بر اساس قرار دادهایی برای انسان ساختن و در پشت این دنیا دارن ازش سوءاستفاده می کنن .

یه مقاله می خوندم در مورد صفحه نمایش هایی که شبیه لنزهای چشمی هستند . یعنی دیگه فاصله ای بین تلویزیون و مانیتور کامپیوتر با چشم برداشته می شه !

حالا تصور کن ! که حتی تصور کردنش سخته !

حکومتی که بخواد مردمش فقط چیزهایی رو ببینن که اون می خواد ! و دیگر هیچ.

حتی اگر بخواید هم نمی تونید چیزی غیر از نمایش لنز اسکرین تون رو ببینید .

حالا بیا و بینش و درک بشری رو معنا کن !

درک و بینش شما از دنیا چطور شکل گرفته ؟ کتابهایی که خوندید ؟ فیلمایی که دیدین ؟ دنیایی که دیدین ؟ تجربه ؟ علم ؟

 

احساس می کنم دندانم دردش بهتر شده . آره یکمی بی حسی موضعی ! دواش همینه .

عرفان

جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧
کوبریک و مولوی
آقای فرهاد توحیدی توی شماره هفته پیش هفته نامه" شهروند امروز "یه مطلبی در مورد اودیسه ی فضایی کوبریک نوشته بود که خیلی به دلم نشست نه از جهت اینکه به نظرم دیدش درست اومده باشه از جهت تأویل بامزه اش .نگاه شیرین عرفانی به همه چیز داشتن حتی فیلم کوبریک برام لذت بخشه. در ادامه ی بحث در مورد کوبریک امیر پویا هم یه مطلب نوشته که واقع خواندنش زجر آوره بخصوص وقتی می فرماید جوانان ایرانی به خاطر فخر فروشی های متفاوت نمایانه به کوبریک و لینچ و کیشلوفسکی ابراز علاقه می کنن . تا کی ما می خوایم واقعیت ها رو نادیده بگیریم؟ اینکه جوانهای ایرانی امثال کوبریک و .. رو دوست دارن یه واقعیت انکار ناپذیره و جوانهای ایرانی حس زیبایی شناسانه فوق العاده ای دارن به نظرم یه علتش ادبیات بسیار قوی ماست و علت بعدی فضای بسته کشور که باعث رشد بیشتر می شه و البته نبودن قانون کپی رایت که موجب می شه ما کلی فیلم خوب ببینیم. شهروند امروز رو بسیار دوست می دارم حدود سی شماره اش رو خریدم و هر هفته هم منتظرم تا شماره جدیدش در بیاد . هفته نامه خواندن تجربه جدیدی برام هست و واقعا هم که لذیذه. یک سالی هست که مرتب در حال مطالعه جدی و مستمر قرآن هستم و واقعا به نتایج خوبی رسیدم به زودی آیات و برداشت هام رو همین جا می نویسم .واقعا حیف از ایران امروز که قرآن رو جدی نمی گیره و همش در حواشی و فرعیات اسلام هستیم (یا نگه داشت ما رو در فرعیات)اگر قرآن رو جدی تر دنبال می کردیم به این سادگی کسی نمی تونست به پاکی و آزادی ما اهانت کنه.
عرفان

شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧
و من سیگاری نشدم

امروز  یکی از دوستام یه نخ ! سیگار به ما تعارف زد و ما هم گفتیم : نمی کشم . ایشان هم فرمود : کار خوبی می کنی . و منو یاد خاطرات گذشته انداخت *
* چند سال پیش با پدرشوهر خواهرم مشغول گپ و گفت بودیم ایشان یه خاطره گفت از جوونی هاش که کنجکاو بوده ببینه سیگار چه طعمی ! داره و می ره و یه پاکت سیگار می خره و دونه به دونه می کشه و به این نتیجه می رسه که چیز مزخرفیه و دیگه سراغ سیگار نمی ره .
من که این تجربه رو شنیدم با خودم گفتم همیشه از تجربیات بزرگتر ها باید بهره جست .این شد که ما رفتیم (البته پدر و مادر مسافرت تشریف داشتن)و یه پاکت سیگار خریدیم (یعنی رفتم گفتم گرون ترین سیگاری که دارین رو بده!)
اومدم خونه و شروع کردم به کشیدن و چند فیلم هم گرفته بودم که ببینم .همینطور فیلم دیدم و سیگار کشیدم فیلم دیدم و سیگار ... هر چی می گذشت و هر دونه که اضافه می شد به این نتیجه نزدیک می شدم که این عجب چیز باحالیه . و دوسش دارم .
خلاصه دومین پاکت در دومین روز که تموم شد دیدم نفسم در نمیاد ! شروع کردم به سرچ در مورد سیگار خلاصه سرچ کردم و سرچ کردم و دیدم به به عجب موجود خطرناکیه این سیگار . نه تنها عمر آدمیزاد رو کم می کنه (منم که کلی آرزو و کتاب نخوانده و فیلم ندیده دارم) و این که عامل سرطانه چه جور (منم که از تنها چیزی که متنفرم سرطانه!)

این شد که به این نتیجه رسیدم : من سیگاری نخواهم شد .(ولی هنوزم که می بینمش , هوسی میاد! و البته ردش می کنیم بره !)
--------------
(حسین جان ای آلمان نشین عزیز نمی تونم توی وبلاگت نظر بذارم نمی شه . از همینجا ابراز ارادت ما رو بپذیر و بنویس برادر که خوب می نویسی)

عرفان

چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦
فروغ . بعد از تو !

هنوز هم پنجره ها نرده آلودند

و هنوز هم نمی توان آفتاب را بی واسطه مهمان کرد

و هنوز هم باغچه مریض است

گفته بودی پدر سرگرم شاهنامه

و مادر لب حوض جانماز به آب می زند

گفته بودی که می خواهی باغچه را به بیمارستان ببری

حیف , نیستی تا ببینی باغچه پشت آن درخت تکیده

خرد ساقه ی واژگون لاله ای سزارین کرده

و گویی تمام غنچه هایش در نطفه خفته اند

کجایی ؟ در عمق دروغین آسمان ؟

یا در خاکستری سرد خاک ؟

کاش بودی تا می دیدی مردی آمد

و به جای تقسیم پپسی . نفت را قسمت کرد

و تمام حرفهای سخت کلاس سوم را

با چشم های بسته توی تریبون جهانی خواند

و حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون برداشت

و از آن روز  قلبهامان توی جیبهامان تندتر می زند و گاهی داغ می کنیم

نکند فردا خربزه ای نروید !

ابری نیست . بادی نیست

تو هنوز هستی و من هنوز نفهمیده ام

درون آن قوطی له شده چه بود ؟

و چه شد که  ...  تنها صدای هوس انگیز شعر ما

که آزاد بود و از هر روزنی بی پروا می وزید

و از هر دری سخن می گفت

ناگهان . با غروب کدامین ستاره . به گل نشست

.

خودمانیم ها ! پاییز را خوب می خواندی

و به زوزه ی دراز توحش هم کار نداشتی

اما من بالاخره تبار خونی گلها را دانستم

و دانستم که پرنده کشتنی ست

و ققنوس افسانه ای بیش نیست.

(عرفان - بهمن ۸۶)

عرفان

دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦
انسان دوستی انسانگرایی

دیروز همسایه مان رو که دیدم خیلی پژمرده ! شدم غم خاصی توی صورتش بود. تمام مسیری که می رفتم به این موضوع فکر می کردم که این آدم چه گرفتاری داره که غمگینه. چرا غمگینه ؟چرا باید غمگین باشه ؟ چرا نباید شاد باشه ؟ چرا نباید آینده روشنی جلوی روش باشه ؟ چرا باید توی این اوضاع نابسمان اقتصادی و فرهنگی (توقیفات مکرر روزنامه و کتاب و فیلم و کنسرت) و ترافیک و فشارهای خارجی و ... اسیر باشه؟

انسان دوستی یکی از ناب ترین حس هایی هست که بشر می تونه تجربه کنه. فکر می کنم پایه ی این حس رو خویشتن دوستی  می سازه (به هر حال آدم. اولین انسانی که باهاش در ارتباطه احتمالا خودشه!)

مرحله بعدی دوستداشتن بقیه آدمهاست.

و مرحله بعدی عمله ! و اثبات دوستداشتن (یعنی آدمیزاد فعالیتهایی رو می کنه برای اینکه دیگران سودش رو ببرن و خوشحال بشن.) اینکه صرف حس انساندوستی با ارزشه قابل قبوله ولی بدون عمل کامل نیست.

اینطوری می شه که خداوند بعد از آفرینش انسان به بقیه می گه ما چیزهایی می دانیم که شما سر در نمی آورید!

 آدم از اینهمه ظرفیت و پتانسیل آدمیزاد ها هیجان زده می شه.

 

گرانبهاتر از لحظه های هستی خویش

بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟

هزار کار در اندیشه پیش رو دارم

تو می رباییم از خود.بگو چکار کنم؟!

تو را ربایم از آن غرفه با کمند بلند

به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم

(فریدون مشیری)

عرفان

سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦
خواب دیدن واقعا فوق العادست !

شاید اسارتی که در این دنیا دچارش هستیم توی خواب کم رنگتره و شاید خواب دیدن مکملی هست برای دنیای واقعی ما که باعث می شه کمی فانتزی و توهم هم تجربه کنیم.

توی خواب می شه پرواز کرد و چیزاهای زیبایی رو دید که مدتها آدم تحت تاثیرش حیرانه . آرزوهای آدمیزاد انگار در خواب تعبیر می شه و ناخودآگاه آدم تمام سلیقه خودمان رو جمع می کنه و به صورت توهم نشانمان می ده . همه چیز کامله. البته همیشه همه چیز زیبا نیست , کابوس !! فیلم های ترسناک متعددی دیدم ولی خیلی خیلی کم منو ترسانده یا ... ولی همیشه کابوس ها یی که وقت خواب دیدن می بینیم به صورت وحشتناکی دهشتناکن ! و گاهی آدم حس می کنه تا سر حد مرگ ترسیده ... (همونطور که وقت خوابهای خوب لذت در اوجه)

چطور همه چیز در خواب انقدر کامله ؟ زیبایی ها . زشتی ها و ...

چقدر خوبه که می تونیم خواب می بینیم . (شکر)

اگه خواب مشتی از خروار مرگ باشه پس هنوز بخش جذاب نمایش منتظرمونه .  فعلا از زندگی لذت می بریم و چشم به راه مرگ می مانیم تا تجربه ی جالبتری رو ببینیم.

عرفان

شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
سينما و قوه ی قضائیه
امروز فکر می کنم اولین روز هفته قوه ی قضائیه هست.!
خب هر وقت قشر فرهیحته و متوسط به بالای جامعه (مثلا مثل فیلم سازها) به مسایل اساسی جامعه توجه نمی کنن صدمه اصلی رو قشر ضعیف می بینه.
مشاهدات سینمایی می گه :
سینمای امریکا
تقریبا اکثر ابر ستاره های بازیگری در سینمای امریکا نقش وکیل رو بازی کردن . لوکیشن دادگاه یکی از لوکیشن ها مهم هست . فیلم های معتبر و زیبایی در مورد مسایل قضائی ساخته شده (حالا چه در پی رنگ اصلی داستان یا فرعی) . واکنشهای این رسانه به دادگاه به متهم به قاضی و به دادستان و ...
خلاصه اش کنم فیلم سازهای امریکایی دید ویژه ای نسبت به مسایل قضائی و قانون داشتن .گاهی انتقاد کردن گاهی صرفا داستانی رو در محیط قضائی مطرح کردن و گاهی سیستم را ستودن و ...
خب مشخصه اینهمه تلنگر به سیستم قضائی باعث می شه این سیستم از درون غار تازیک و مخوفش ! بیرون بیاد و در دامنه ی دید مخاطبین وسیعی قرار بگیره .نقاط ضعفش دیده بشه . نقاط قوتش دیده بشه مقدس و قابل احترام تر بشه . نقاط تاریکش روشن بشه . و مهمتر از همه مردم رو به حقوقشون آشنا تر کنه.
سینمایی ایران چه ادای دینی به قانون و دادگاه و متهم و شاکی (مردم) کرده ؟ موارد زیادی ! یادم نمیاد (شایدم من اطلاعات کافی ندارم چون خیلی فیلم فارسی! نگاه نمی کنم)
عرفان

پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
من قاتلم

خودم کشتمش . لطیف بود و مهربان . چشماش رو با محبت می دوخت به آدما . ولی آدما محبت نمی خواستن .زیبایی رو دوست داشت ولی زشتی مد بود . دوست داشت آروم حرف بزنه ولی همه داد می زدن . آهسته قدم بر می داشت آدمهایی که از کنارش با سرعت می دویدن رو درک نمی کرد. خودم کشتمش با همین دستای خودم. دستاش بلوری بود درازشون می کرد طرف بقیه اما دست برای سیلی زدن آفریده شده بود . زبونش سبز بود - یه ناقص الخلقه کامل . زبان باید قرمز باشه . سرخ !چطور اینقدر احمق بود که از حق خودش می گذشت . حسادت رو نمی فهمید! عجب بی شعوری . خودم با همین دستام کشتمش . روح لعنتیم رو کشتم تا راحت تر زندگی کنم . انتخاب خوبی بود . حالا دیگه بقیه هم به من افتخار می کنن .
 زندگی تازه ای رو شروع کردم. زنده باد خودم . Cheers ...

عرفان

شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 
پنير خامه ای عزيزم روی چشم آرزو هام رو می نويسم . ۵ آرزو باید بنویسم ؟
۱.آرش (بهترين دوستم ! دوست دوران دبيرستان) فوق ليسانس تهران قبول شه و بياد پيش خودم .خيلی خوب می شه!
۲.گويا ازدواج مساله مهميه؟ منم دوستدارم همسرم هنرمند از آب دربياد اونم نوع  بااستعدادش ! گيتار بزنه خيلی عاليه نقاشی هم بکشه خوبه .فيلم بسازه که ديگه محشره ...
۳.ايران توسعه يافته بشه . صداقت رو توی تلويزيون و راديو و روزنامه ها و کتاب ها و ... بشود ديد و حس کرد.اين حس کثيف ريا! و سانسور از همه جای ايران پاک بشه
۴.اونجوری زندگی کنم که دوست دارم.
۵.يه خونه لب يه ساحل داشته باشم (لطفا اون ور آب باشه)
-------------
چند سال بعد:(آرزوهای من برآورده شدن همه!)
۱.آرش تهران قبول می شه من از تهران رفتم
۲.زن ما بازيگر از اب درمياد (سی دی هاش رو هم همه ديدن غير از من!)
۳.محاله
۴و۵.رابينسون کروزوه می شم.!
------------------
دوستانم : آبی آرام بلند و مرواريد عرفان اگه دوستداشتيد شما هم آرزوهاتون رو بنويسيد .
عرفان

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]